وبلاگ گروهی کارشناسان اقتصادی |
سلام بر دوستان عزیز و خوب. از آنجا که قیمت مسکن در ماههای اخیر بالا رفته ولی خرید منزل در بلاگفا هزینه مالی به همراه ندارهُ دوستان گفتند تا افزایش قیمت به بلاگفا نرسیده زودتر اسباب کشی کنیم و با نام ونشان جدید فعالیت کنیم. ما هم به اینجا اسباب کشی کردیم. دوستانی که به ما لطف داشته اند از این به بعد ما را اینجا ببینند و همراهی کنند. ممنو نیم.
ببخشید. این پست ربط نسبی به پست قبلی دارد . بد ندیدم به عنوان یکی از موارد محدود کننده انتخاب انسانها به آن اشاره ای کنم. در همه جای دنیا مشتری پادشاه نامیده میشود. در فروشگاهها و مغازه های ایرانی هم این شعار در اکثر فروشگاهها نصب شده است . اما من چندان این مساله را در ایران حس نمیکنم. در یک کشور توسعه یافته (بطور نسبی) هنگامیکه وارد یک فروشگاه میشوید نوع برخورد فروشنده با شما بسیار احترام آمیز خواهد بود. به نحویکه احتمالا حس پادشاه بودن به مشتری دست میدهد. ولی درایران وقتی وارد مغازه ای میشوید فقط کافی است که فروشنده محترم اندکی ناخوش احوال باشد. اگر شما کالای اول را ببینید و نپسندید کالا را برای شما عوض میکند . اما اگر تعداد این تعویض ها از ۳ فراتر رفت نوع نگاه و حتی گفتار فروشنده با شما تغییر میکند. و حتی شاید لحن توهین به خود بگیرد. واقعا چرا اینهمه تفاوت وجود دارد؟ چرا اقتصاد ما اینهمه هزینه معاملاتی در دل خود دارد؟ به نظر شما با وجود عواملی اینچنینی که اینهمه میتواند بر روی انتخاب ما از کالاها و خدمات اثرگذار باشد و در عین حال قیمت ها را از شفافیت بیرون ببرد باز هم انتخاب ما یک انتخاب آزاد است یا قید هایی در دل خود دارد؟ نمیدانم که چرا با اینهمه بنگاههای مذکور ورشکسته نمیشوند. یعنی اگر با استدلال آزاد بودن انتخاب افراد کمتری از این فروشگاهها خرید کنند طبعا سود دهی این بنگاهها بایستی با اخلال مواجه شود و این فروشگاهها ورشکسته شوند ولی چرا این اتفاق نمیافتد بلکه این فروشگاهها بزرگتر و بزگتر هم میشوند . شما چی فکر میکنید؟
فضای اقتصاد ایران فضای جالبی است. چند وقت پیش یک شرکت با ما مذاکره کرده بود تا برا ی آن یک کار تولیدی را امکان سنجی کنیم . ما هم که جوانیم و کلی انرژی داریم مذاکرات ابتدایی را با شرکت مربوطه انجام دادیم و تیم تجهیز کردیم. یکی دونفر از دوستان فنی خوانده و من شدیم تیم کاری. روز انعقاد قرار داد- آخر وقت - جناب مدیر عامل تشریف نداشتند و مسوول دفتر ایشان که انسان جا افتاده و کاملی هم هستند متن قرار داد را به ما دادند تا امضا کنیم. موضوع قرار داد را که دیدم برق از ۳ فازم پرید. ظاهرا پروژه دیگری را به ما محول کرده بودند تا ارزیابی اقتصادی کنیم. ابتدا تصور کردم اشتباهی پیش آمده . به مسوول دفتر مدیر عامل گفتم که فکر نمیکنید اشتباهی در مورد قرارداد ما پیش آمده باشد؟ ایشان در حالیکه لبخندی بر گوشه لب داشت گفت : نخیر . جناب رییس گفتند که کار قبلی را به تیم دیگری سپرده اندِ شما زحمت این کار را بکشید. من هم در حالیکه از اینکه آزادی انتخابم با جبر جناب رییس سلب شده هم عصبانی بودم و هم خنده ام گرفته بود یاد حرف اولیور ویلیامسون افتادم که چقدر بنیان قراردادها د رکشورهای درحال توسعه سست و توخالی است و از این منظر تا چه حد هزینه های مبادله در اقتصاد افزایش پیدا میکند و از فضای رقابتی دور میشویم.
در چند مطلب گذشته دوستان واكنشهاي متعددي در خصوص به چالش كشيدن اصول علم اقتصاد داشتند. يك نكته كه اصلاً در مباحث آنها مورد توجه قرار نگرفت، موضوع شناخت ما از علم اقتصاد است. شايد اگر بفهميم علم مورد بحث در اقتصاد، واقعگراست يا تجربه گرا، در خصوص مباحث بعدي و مباحث تحليلي بيشتر به ما كمك كنه. از همه دوستان خواهش ميكنم تحليلشون رو از جواب به اين سؤال بنويسن و چرايي پاسخ را هم بيان كنند. اقتصاد واقعگراست يا تجربهگرا؟
قاسم ایزانلو
توسعه فرايندي است كه نيل به سمت آن نيازمند كارايي، اثربخشي و پويايي نظامهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي جامعه و نيز وجود ارتباط ارگانيك و سيستماتيك بين آنهاست. يكي از مهمترين اين اجزاء نظام اقتصادي ميباشد كه همواره اراده عمومي جوامع خواهان بهبود كارامدي آن است. با اين حال و با وجود اراده عمومي در تمامي جوامع جهت حصول توسعه اقتصادي، نظامهاي اقتصادي در جوامع مختلف از ماهيت توسعهيافتگي متفاوتي برخوردارند. به عنوان مثال اغلب كشورهاي اروپايي از اين حيث در گروه اول قرار ميگيرند اما بخش قابل توجهي از كشورهاي خاورميانه همچون ايران كه از ذخاير نفتي فراوان نيز منتفع ميشود در گروه سوم و نهايتاً با كمي چشمپوشي به عنوان كشورهاي در حال توسعه طبقهبندي ميشوند. اين سؤال به ذهن متبادر ميشود كه دليل و يا دلايل تفاوت در درجه توسعهيافتگي اقتصادي كشورها از كجا ناشي ميشود؟ به عبارت بهتر اولاً حركت به سمت توسعهيافتگي اقتصادي و حصول آن نيازمند چه بنيانهايي است و دوم آنكه اين بنيانها چگونه پديد ميآيند.
بررسي اجمالي روند توسعه اقتصادي در كشورهاي توسعهيافته حاكي از آن است كه مهمترين و اساسيترين ابزار توسعه اقتصادي در اين كشورها وجود بازارهاي كارا بوده است. بازارهايي كه در دورن خود نهادهايي (رسمي و غير رسمي) را دارا بودهاند كه نه تنها مانع و سد حصول توسعه اقتصادي نبودهاند بلكه به نوعي تشويقكننده و اهرم فشاري جهت حركت افراد و گروههاي فعال در بازار به سمت اهداف مرتبط با توسعه اقتصادي كه مدنظر جامعه و سياستگذاران آن بوده است حركت كردهاند.
بايد توجه نمود كه نهادهاي مذكور لزوماً داراي ماهيت اقتصادي نبودهاند. به عنوان مثال نهادهايي مانند محترم شمردن حقوق مالكيت و حقوق شهروندي، افزايش درجه پاسخگويي دولت و امنيت اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ... همگي جزو آن دسته از نهادها (هنجارها) هستند كه در درجه اول داراي ماهيت غيراقتصادي هستند. با اين وجود ايجاد و پايبندي به اين نهادها در كشورهاي توسعهيافته يكي از اركان اصلي و لوازم ضروري حركت اين كشورها به سمت توسعه اقتصادي بوده است.
اين كه اين نهادها چگونه در اين جوامع پديد آمدهاند دلايل متعددي دارد. اما يكي از اصليترين دلايل اين امر آن بوده است كه دولتهاي حاكم در اين كشورها به منظور حفظ بقا و پايداري خود نيازمند كسب درآمد و منابع مالي لازم بودهاند. از آنجا كه در اغلب اين كشورها چيزي با عنوان منابع طبيعي قابل توجه (همچون نفت) وجود نداشته است كه اين دولتها با اتكا به آن به حيات خود ادامه دهند، لذا بنا به ضرورت دولتهاي مذكور نيازمند دريافت درآمدهايي به عنوان ماليات از توليدكنندگان و مصرفكنندگان حاضر در جامعه ميباشند. توضيح بيشتر آنكه چنين وضعيتي را ميتوان بر اساس رويكرد انتخاب عمومي تبيين نمود. بر اساس اين رويكرد دولت به عنوان طبقهاي در جامعه كه همانند طبقات و بخشهاي ديگر آن به دنبال حداكثر كردن منافع خود است مورد بررسي قرار ميگيرد. نكته ظريف آن است كه در چنين وضعيتي در صورت وجود مكانيسمي كه بتواند منافع جامعه و دولت را در يك راستا قرار دهد دستيابي به توسعه اقتصادي براحتي امكانپذير خواهد بود.
در مثال ذكر شده دولتهاي حاكم در كشورهاي توسعهيافته به سبب نيازمند بودن به درآمدهاي مالياتي پرداختي از سوي افراد و گروههاي جامعه، همواره سعي كردهاند تا با فراهم آوردن نهادها، ضوابط و مقررات و در مجموع محيط مناسب كسب و كار، مقدمات و لوازم و شرايط موردنياز رشد و گسترش فعاليت و بهرهوري اين گروهها و به تبع آن درآمدهاي مالياتي مرتبط با آن و به تبع افزايش منافع خود را فراهم آورند.
لذا از يك سو در اين كشورها نهادها و قواعدي همانند رعايت حقوق شهروندي، حقوق مالكيت، پاسخگويي دولت بهبود قابل توجهي يافته است. (تأمين منافع توليدكنندگان و مصرفكنندگان) و از سوي ديگر درآمدهاي مالياتي به جريان مستمر و پايداري تبديل شده است. (تأمين منافع دولت)
و اما در كشورهايي مانند ايران به سبب وجود درآمدهاي نفتي تصاعدي در ايران طي ساليان سده جاري، دولتهاي حاكم ضرورت و نياز چنداني به ايجاد و بنيان نهادن اين نهادها نداشتهاند. زيرا منافع اين دولتها (حيات و پايداري آنها) بدون در نظر گرفتن منافع جامعه و رعايت آن قابل حصول بوده است. در چنين وضعيتي نه تنها ارتباط و تعامل دو سويه دولت، ملت و حتي به نوعي اتكا دولت به ملت (همانند كشورهاي توسعهيافته) حاصل نشده است بلكه دولتهاي حاكم به سبب در اختيار داشتن منابع مالي حاصل از منابع طبيعي كه كاملاً هم چشمگير و قابل توجه بوده است به نحوي عمل كردهاند كه طبقات مختلف جامعه را به خود را بسته نموددهاند. يقيناً در چنين محيطي انتظار ايجاد نهادهاي پيشبرنده اقتصادي همچون رعايت حقوق مالكيت و شهروندي، افزايش درجه پاسخگويي دولت و حمايت از امنيت اقتصادي چندان منطقي نخواهد بود.
پرسش بسيار مهم ان است كه در چنين وضعيتي نهادهاي پيشبرنده توسعه اقتصادي چگونه ميتوانند حاصل شوند؟
علوم مختلف هر يك بر مبني پيش فرضهايي بنا شدهاند كه بر مبناي اين پيش فرض ها، نتيجهگيريهاي اوليه صورت گرفته و تا جايي پيش ميرود كه تئوريها و نظريهها باز بر اساس همان اصول اوليه شكل ميگيرند.
مصطفي مهاجري عزيز از من پرسيده بود چرا ميگويي علم بودن يا علم نبودن اقتصاد موضوعي ريشهاي است؟ بايد اين نكته را مورد توجه قرار دهيم كه اين موضوع منظور نبوده است، مفهوم ما اين است كه براي جستجوي جديد در يك زمينه بايد از پيشفرض ها شروع كرد. در دانشگاه در دوره ليسانس خيليها از درس تاريخ عقايد اقتصادي بدشان ميآمد، اما به نظر من مهمترين درس در شكلگيري مفاهيم دقيق اقتصادي همين درس است كه متأسفانه در دانشگاههاي ايران بسيار بد اين واحد تدريس ميشود. اوضاع از اين نيز آشفته تر است. هنوز دانشجويان ما و حتي برگزيدگان المپيادهاي اقتصادي نميدانند كه تقاضا يك مكان ثابت ندارد و حتي در نقطه حول نقطه تعادل در نوسان است. همه عادت كردهايم همه چيزهايي كه به ما ياد ميدهند را به دليل اعتماد به گذشتگان بپذيريم در حالي كه اينچنين نيست. حتي وقتي در دوره كارشناسي ارشد، از يكي از استادم پرسيدم اگر يكي از شروط و فروض اوليه براي بدست آوردن تابع مطلوبيت نقض شود، چطور ميتوانيم منحني مطلوبيت را استخراج كنيم، در پاسخ جواب داد فعلاً براي شما زود است جواب اين سؤال را بدانيد. بعد از فارغالتحصيلي دوباره همان سؤال را مطرح كردم و اين بار به من گفت همان زمان نيز پاسخ را نمي دانسته است. اينها بحثهاي كليدي و نقطه ضعفي در اقتصاد است. اگر نميدانيم در گياهپزشكي چرا مثلاً پونه براي گلو درد خوب است، اما تجربي ميتوان آن را اثبات كرد ولي در اقتصاد اينگونه نيست. چند تئوري اقتصادي وجود دارد كه همواره و در همه جوامع صادق هستند؟ براي يافتن پاسخ شايد لازم است ريشهاي تر و از پيشفرضها شروع شود.
در دانشگاه نخستين چيزي كه به دانشجو القا ميشود، رفتار عقلايي است؛ آنهم عقلانيتي كه بر اساس رجحان ثابت افراد تعريف ميشود و شرايط بسيار محدود كنندهاي دارد. شايد تعريف محدود كننده اين رفتار كه از آن تعبير به «رفتار اقتصادي» يا «عقلانيت اقتصادي» ميشود، در بسياري از اختلاف نظرها در اقتصاد سايه افكنده و به دليل عدم پذيرش اين رفتار است كه فيلسوفشاهان اقتصاد- رياضي ما را متهم به عدم فهم اقتصاد ميكنند. تعريف محدودكننده آنها از عقلانيت انسان، آزادي فردي را سلب كرده و چنين وانمود ميكند كه همواره تك تك افراد يك جامعه براي كسب حداكثر سود با يكديگر ميجنگند و فقط به همين منظور فعاليت اقتصادي انجام ميدهند. اين تنها مقدمهاي براي ورود من به اين بحث بود كه مهدي ايجي عزيز آن را آغاز كرد.
این مساله که ما با مساله مدرنیته (و نه مدرنیسم ) چگونه برخورد میکنیم مساله ای است که در سطح ادبیات اقتصادی ادبیات نظری قوی دارد. برخلاف تصوری که در میان برخی دوستان خوب اقتصاد خوانده وجود دارد توجه به آثار ساختارهای ذهنی افراد امرزه مورد تاکید زیاد قرار دارد. هرگاه که به مساله ساختارهای ذهنی فکر میکنم ناخود آگاه به یاد این عبارت معروف که " تو آنی که در پی آنی" یا این عبارت که "ای برادر تو خود همه اندیشه ای" می افتم. گویی رفتارهای انسانها با توجه به آنچه که به آن می اندیشند شکل میگیرد. حال اگر ساختار اندیشه ای انسانها در یک جامعه به گونه ای باشد، شکل گیری منافع و هزینه ها به گونه ای و اگر ساختار مذکور به شکل دیگری باشد، شکل گیری منافع و هزینه ها به شکل دیگری خواهد بود. شاید یک مثال برای روشن شدن موضوع بد نباشد . مثلا در جوامع مردم سالار، از نظر ساختار ذهنی مردم پذیرفته اند که حداکثر شدن منافع در گرو دمکراسی است ولی در جوامع غیر مردم سالار مردم به لحاظ ذهنی چیز دیگری را قبول کرده اند. مثال دیگر در این حوزه بحث قانون گرایی است . مثلا در جوامع قانون گرا مردم به لحاظ ذهنی اهمیت قانون را در حداکثر شدن منافع خود قبول کرده اند و این در رفتارهایشان مشهود است و لی در جوامع قانون گریز ساختارذهنی دیگری شکل گرفته است . همین مساله باعث شده تا بدلیل همه گیر شدن این ساختار ذهنی یعنی قانون گریزی در جوامع، هزینه نهایی التزام به قانون از درآمد نهایی آن بیشتر شود و پایبندی به قانون بصرفه نباشد . در بسیاری از موارد عدم پایبندی به مقررات مالیاتی آنقدر منافع ایجاد میکند که (بخاطر رفتارهای عاقلانه) ، فرار مالیاتی بر پرداخت مالیات ارجحیت میابد. ادبیات نظری تحلیل با این سبک را اولین بار دریکی از کتابهای آلبرت هیرشمن ملاحظه نمودم . در سالهای اخیر نیز اقتصاد دانان نهادگرای جدید مساله هزینه و فایده ای را که در ادبیات اقتصاد خرد آموزش داده میشود را بسیار زیاد وارد تحلیل های اجتماعی نموده اند به نحوی که چگونگی انتخابهای اجتماعی افراد را در خصوص دمکراسی ، التزام به قانون ، اتزام به مسایل اخلاقی و ... را بااین شیوه از تحلیل بررسی مینمایند. حتما خواننده محترم بر این نکته اشراف نسبی یافته است که دراین نوشتار سعی نمودیم تا از موضع چگونگی ساختار ذهنی انسانها به بررسی رفتارها در عرصه فرهنگ اجتماعی و آثار آن بر انتخاب اقتصادی بپردازیم. بااین همه ، سخن در این حوزه بسیار است.تا بعد...
سال گذشته همين بحث اقتصاد علم يا شبه علم را در وبلاگي ديگر با حامد قدوسي عزيز داشتيم. در آنجا مطلبي از وبلاگ منكيو، استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد قرار دادم كه همين سؤال را عيناً در وبلاگ خودش مطرح كرده بود. يكي از کامنتهاي اين مطلب كه بسيار نيز مورد توجه او قرار گرفت را مجدداً در اينجا كپي ميكنم و فكر ميكنم كاملاً استدلال منطقي در اين زمينه مطرح كرده است. از دوستان خواش ميكنم با دقت تمام استدلالهاي متن را بخوانند تا مجدداً اتهام بياستدلالي به ما وارد نكنند.
Prof ManQ, I think the experimental data issue is beside the point; thats just a distraction.
I must agree with Don; economics is no science. Firstly, as Larry Summers long ago pointed out, empirical rejection of a theory in economics is never a reason to reject that theory. This hardly resonates of scientifism. Anything but. In economics, if a theory is rejected by data, that empirical rejection simply becomes a "puzzle"; frequently that data is dismissed as being "wrong". The theory itself lives on. The equity premium puzzle, for instance, casts serious doubt on conventional theories of asset pricing and, indeed, the neoclassical growth model and standard utility functions. You yourself had vehemently criticised the New Keynesian Phillips curve as being empirically invalid; yet it forms the basis of an abundance of current reaserch work. In international economics, the theories of PPP and interest parity have been faced devestating rejection in the data; again both still form the corpus of much work in this area. In a serious science, something with a lack of empirical validity would surely be quickly disavowed.
Further, theres little consensus on anything in economics. Even at the most undamental level, economists question the validity of such tenets as the slope of demand curves. Many support a higher minimum wage (Card said it would raise employment; labor demand curves slope up); many dont (labor demand curves slope down). I think if any body of knowledge aspires to scientifism, then there must be broad agreement on the very fundmentals of that discipline. In economics there isnt.
Also, and this is a very significant point. In economics you can establish a theory to prove *anything* you want. You can use data to prove *anything* you want. In this sense, any conclusion attained by an economist is necessarily suspect, since theres a lack of fundamental rigor in the first instance.
بعد از درگیری های انتخاب رشته حالا راحت تر می تونم به وبلاگ سر بزنم. امیدوارم تمام کسانی که اسمشان در این وبلاگ هست در این چند روز اخیر فعال باشند تا مباحث به درگیری های میانچند نفر خاص تبدیل نشود.
اول باید بگم که وجود حامد قدوسی و نظراتش خیلی جالبه و موجب رونق مباحث وبلاگ هست. از طرف خودم ازش ممنونم.
نکته ای که به نظرم می رسه اینه که اگر در وبلاگ کسی نظری کلی را مطرح میکند بهتر نیست مطلبی در تائید آن لینک بگذاره یا مجموعه استدلال های خودش رو مطرح کنه ؟ فکر کنم این باعث شه که از طرح مباحث کلی و مانور دادن بر روی برخی کلمات پرهیز بشه. چون اگه مباحث روشمند نباشه موجب درگیری های غیر ضروری می شه که نهایتا نتیجه ای نداره. مثلا در خصوص روش شناسی های علم انسانی و علم طبیعی به نظرم اگه مهدی این کار رو می کرد خیلی بهتر می شد و نظرش کاملا مشخص می شد. و مشکل حامد هم در مورد این که با چه استدلال هایی این حرف رو میزنی رفع می شد.
اين بحث هاي اقتصادي هم دنيايي داره . يك وقت هايي مفاهيمي را مفروض ميگيريم كه خودمان هم حيرت ميكنيم.چند روز قبل با دوستان در ميدان هفت تير راه ميرفتيم ، رسيديم به مسجد الجواد. جلوي مسجد الجواد يك پله برقي هست كه شهرداري گذاشته تا مردم با راحتي بسيار از اين طرف ميدان به طرف ديگر بروند. راستش را بخواهيد وقتي مردم را نگاه ميكردم ميديدم كه بجاي اينكه از روي پله برقي بالا بروند و از روي پل عابر پياده به سمت ديگر ميدان طي مسير كنند، (جماعتي) از زير پل عرض خيابان (ميدان ) را طي ميكنند. پيش خودم فكر كردم كه شهرداري اينهمه هزينه كرده و امكانات رفاهي براي استفاده اين مردم ايجاد كرده تا جانشان در خطر نباشد و لي اين ملت را ببين كه باچه عقلانیت کاملی رفتار ميكنند.
چند وقت قبل يك موتور سوار در خيابان حركت ميكرد كه ظاهرا دوستانش او را ديدند و شروع كردند به شوخي شهرستاني كردن با اين بنده خدا. خدا روز بد نياره يك دفعه يكي از اين افراد به شوخي چنان كوبيد پشت ديگري كه طرف از روي موتور ولو شد وسط خيابان و عمرش را داد به شما. من باز هم نفهميدم كه اين عقلانیت کامل چگونه كار ميكند؟ تحليل هزينه و فايده كجا رفته؟
اين مفهوم عقلانيت از آن مفاهيم است كه در موردش خيلي بحث هست.در سالهاي اخير اقتصاد دانان زيادي به اين مساله توجه كرده اند و به نتايج جالبي هم رسيده اند. مثلا اين نكته كه عقلانيت ميان افراد امري است كه كاملا به سطح دانش در جامعه بستگي دارد ، از سرمايه انساني تاثير بالا ميگيرد و از همه مهمتر كاملا تحت تاثير رمزگشايي محيطي است . يعني بروز رفتارهاي عاقلانه از افراد به اين مساله خيلي بستگي دارد كه شخص به چه ميزان محيط خويش را ميشناسد. مثلا اگر شما كسي باشيد كه تازه به يك اداره اي وارد شده باشيد، اينكه در برابر كارمندان مربوطه چگونه برخورد كنيد كه اصطلاحا رگ خواب طرف دست شما باشد و مقصود شما برآورده شود و مطلوبيت حداكثر كنيد به شناخت شما از محيط برميگردد. يعني رمز گشايي محيط؛ در اين مورد سخن زياد است فقط خواستم فتح بابي كرده باشم.
در علوم دیگر ازجمله فیزیک و شیمی بر خلاف آنچه حامد قدوسی عزیز در کامنتهای پست قبل مطرح کرده است، شرایط استانداردی وجود دارد مانند اینکه در ارتفاع سطح دریاهای آزاد، آب در 100 درجه میجوشد یا اینکه در دمای استانداردی امکان ترکیب هیدروژن و اکسیژن برای تشکیل آب وجود دارد. مثال دیگر از فیزیک اینکه میزان جاذبه زمین به عنوان یک اصل و قانون مهم ثابت است یا سرعت نور یا... که از رمسائل بنیادین هستند، اما در اقتصاد هیچ اصل ثابتی وجود ندارد. حتی نمیتوان به طورر قطعی گفت کاهش نرخ بهره موجب کاهش تورم یا افزایش آن میشود و یا آنکه حتی سرمایهگذاری یا تقاضای پول را در چه راستایی تغییر میدهد. یکی از ویژگیهای مهم علم همین است که بتوان شرایط استانداردی تعریف کرد که با یکسان بودن شرایط، نتایج یکسانی را بدست آورد.
در همین حال، عقلانیت اقتصادی، آن هم به گونهای محدود کننده و با تعریفهایی پر از عوامل محدودیتزا به عنوان معیار رفتاری اقتصاد معرفی شده تا بتوان اقتصاد را ریاضی کرد. به جرأت اگر همین منشاء ریاضیسازی به شیوه فعلی در اقتصاد رسوخ نکرده بود و انسان اقتصادی عاقل (با عقلانیت ریاضی) تعریف نشده بود، اقتصاد نتایج تحلیلی بهتری برای وقوع پدیدهها در اختیار داشت.
آيا اقتصاد علم است؟ اين سؤالي است كه بارها و بارها در ذهن من مطرح شده و در سالهاي اخير از زبان بسياري شنيدم. يكي از دلايلي كه برخي اقتصاددانان گسترش زبان رياضي در اقتصاد را توصيه كرده و به صورت افراطي بر كاربرد رياضيات در اقتصاد تأكيد ميكنند، اين است كه اعتقاد دارند اقتصاد براي دارا بودن ميارهاي «علم»، بايد رياضي شود. اين هم به چند دليل است كه شايد نگاهي به ويژگيهاي علم آن را مشخص سازد:
1- علم مجموعه قوانين ثابت است.
2- علم قابل تجربه است.
3- علوم داراي نظريههايي هستند كه محدوديت زماني و مكاني دارند.
4- علم داراي اصولي ثابت است.
5- علم بايد قدرت پيشبيني داشته باشد.
علم داراي ويژگيهاي ديگري نيز هست كه ازجمله آنها قدرت آزمايشپذيري آن و... است. كاربرد رياضيات در علوم نيز به دليل ثبات بخشيدن به روابط و معادلات است. (البته برخي از دانشمندان اعتقاد دارند خود رياضيات را نيز نميتواند علم دانست)
نگاهي به اين ويژگيها با آنچه از اقتصاد در ذهن داريم، سازگاري ندارد. به عنوان مثال هنوز نميدانيم مصرف در يك جامعه داراي چه قاعده و قانوني است يا نوع رابطه نرخ بهره و سرمايهگذاري داراي چه معيار قطعي است. مثالهاي بيشماري ميتوان يافت كه هر يك از ويژگيهاي علم را در اقتصاد رد كند. با اين وجود هنوز اين سؤال پايهاي مطرح است كه اقتصاد علم است؟ قطعاً پاسخگويي به اين سؤال، ريشهايترين بحث در اقتصاد است و در صورت مشخص شدن پاسخ آن، ميتوان در خصوص مسائل ديگر اين علم نيز سوء تفاهمات و اختلافات موجود را تا حدود زيادي بر طرف ساخت. اين مطلب فقط براي ايجاد سرفصل «اقتصاد؛ علم يا شبه علم» است و ديدگاههاي دقيقتر خودم را در پستهاي بعدي مطرح ميكنم.
راستش مساله تخصص گرایی و اینکه چرا در ایران افراد تمایل چندانی برای تمرکز روی یک مساله مشخص ندارند نه حالا بلکه در سالهای گذشته ذهن مرا به خود مشغول میداشته است. همواره فکر میکردم که چرا در ایران اگر کسی روی یک موضوع متمرکز باشد و تمام عمر خود را مصروف این مساله بدارد که تنها ابعاد و زوایای یک مساله را بشکافد با انگ بی سوادی از محافل علمی و شغلی رانده میشود اما اگر کسی از هر دری سخنی بگوید به عنوان یک اندیشمند شناخته میشود و پاداش اجتماعی بالایی میگیرد؟ منظورم را که متوجه میشوید؟ دقیقا عکس ان چیزی که در غرب رخ میدهد در ایران مشاهده میگردد.
نویسنده در یک لیوان چای داغ، با مشخص نمودن یک مقاله ساده تلاش نموده تا ابعاد دیگری از مساله طرح شده در پست های پیشین را واکاوی نماید . ضمن اینکه از زحمتی که کشیده شده سپاسگزاری میکنم فقط میخواستم این نکته را بیشتر باز کنم که واکاوی صورت گرفته در وبلاگ مذکور چندان معطوف به سوالی که طرح شده اظهار نظر ننموده است . بحث من این نبود که رابطه هزینه های تحقیق و توسعه با انباشت سرمایه انسانی چیست؟ بحث من مربوط به یک مرحله عقب تر از این سوال است. حامد در نوشته خود فرض کرده که در ایران R&D وجود دارد و تلاش کرده با ارجاع دادن مقاله مذکور باب بحثی را بگشاید اما همه بحث من آن بود که در ایران هزینه R&D وجود ندارد و یا اگر هست آنقدر ناچیز است که نسبت به کل اقتصاد به چشم نمی آید. شاید کسی همین بررسی حامد را در کشوری توسعه یافته انجام دهد که کار بجایی هم کرده است اما در ایران که سهم بخش خصوصی از R&D چیزی در حدود صفر است. حتما عنایت دارید که برخلاف گفته حامد این سهم صفر منحصر به علوم انسانی نیست و علوم طبیعی شامل مهندسی و پزشکی را هم شامل میشود.حال در این مدل چه چیزی با چه چیزی قابل سنجیدن است؟ آن بخش از تحقیق و توسعه هم که از دل بخش دولنی در میآید هم که از نظر کیفی معلوم نیست چه وضعیتی دارد. شاید بد نباشد باز هم به این نکته تاکید کنم که بحث من از طرح سوال این نبود که رابطه R&D با انباشت سرمایه انسانی چگونه است. بحث من این بود که برای شکل گیری نیروی متخصص در ایران سازو کارهایی لازم ست که این ساز و کارها وجود ندارد. چرا که از نظر من نظام پاداش دهی اجتماعی در ایران در راستای شکل گیری تخصص نیست . نا امنی های شغلی نیز به عدم شکل گیری تخصص کمک فراوانی میکند . از سوی دیگر به نوشته حامد نقد هایی وارد است . مثلا ایشان در نوشته خویش به مکانیزمی اشاره نموده که درآن نقش دولت را پررنگ دانسته است . حامد گفته: "مثلا فرض کنید که دولت اعلام کند که سرمایه گذاری خوبی روی تربیت نیروی انسانی سطح بالا خواهد کرد. این علامت انتظارات بنگاه ها را تغییر می دهد و لذا برای آن ها بهینه خواهد بود که سرمایه گذاری روی تحقیقات را افزایش دهند. نیروی انسانی هم با درک پاسخ بخش تحقیقات رفتار جدیدی را در پیش می گیرد که مبتنی بر افزایش سرمایه گذاری در آموزش است". کسانیکه بر فرایند شکل گیری دانشگاهها در ایران مطالعه ای کرده باشند شاید نکته من را تایید کنند که اصلا شکل گیری دانشگاهها در ایران روی اعلام دولت برای تربیت نیروی متخصص سطح بالا بوده است. اما شما روند سرمایه گذاری ها ی صورت گرفته بر روی تحقیق و توسعه در بنگاهها را بنگرید .آیا در سالهای گذشته بهتر شده است؟ تجربه های ایرانی دیگری هم هست که در جای خود میتوان بحث نمود. باز هم از توجهی که حامد کرده تشکر میکنم .
خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که یکی از دوستان خوب ما که از نویسندگان این وبلاگ هم هست در آزمون کارشناسی ارشد امسال یک رتبه خوب آورده. " امیر جعفر زاده " عزیز که در چند سال اخیر از بهترین و نزدیکترین دوستان ما بوده در امتحان امسال توانسته رتبه ۴۴ را به خود اختصاص بده. به نظرم امیر جزو آن دسته از بچه های دانشکده اقتصاد است که از چند نظر ممتازه . یکی اینکه واقعا پسر باهوش و استعدایه و از طرف دیگر فوق العاده پسر مودب و اجتماعی است. از طرف همه دوستان این وبلاگ به ایشان تبریک میگم و همگی آرزوی موفقیت براش داریم.
مطالعه درباب مسائل توسعه در هر كشوري بدون لحاظ كردن ديدگاهي تاريخي در كنار آن، از اعتبار و اهميت چنداني برخوردار نمي باشد. آنچه كه ما امروزه با آن با عنوان مساله «توسعه نيافتگي» مواجهيم ، چيزي جز محصول كاشت ساليان و قرنهاي گذشته مان نيست و بدون در نظر گرفتن آن پيچيدن نسخه اي در باب راه هاي رسيدن به مطلوب مورد نظر كه همانا دستيابي به «جامعه اي توسعه يافته» است بي معني مي نمايد.
به عنوان مثال ميرزا ملكم خان (به عنوان يكي از اولين مدافعان و مطرح كنندگان انديشه هاي نو طلبي در ايران) در سال هاي قبل از انقلاب مشروطه عدم وجود قانون، عدم استقلال قوا، عدم مشاركت سياسي احزاب و گروههاي متشكل سياسي را از مهمترين عوامل توسعه نيافتگي ايران ميدانست. وي همچنين در حوزه مسائل اقتصادي نيز مباحثي را مطرح ساخته و عدم توسعه اقتصادي را در عواملي چون دولت بزرگ، بخش خصوصي ضعيف، وجود تعرفه هاي گسترده در برابر ورود و خروج كالاها و محدوديت فضاي رقابتي در اين حوزه مي دانست. با اندكي دقت نظر در مفاهيم فوق ملاحطه مي كنيم كه مشكلات مذكور براي ما كه در بيش از يك قرن بعد از ميرزا ملكم خان زندگي مي كنيم تا چه اندازه ملموس و قابل درك است . چنانكه گويي وي مسائل امروز ما را كالبد شكافي مي كرده است.
منظور نظر من از عنوان كردن اين مهم تنها فتح بابي براي آغاز سخن بود در اين وبلاگ جديدالتاسيس به دست دوستان عزيزم مهدي خان ايجي و امیر لعلي (كه هرگز نديدمشان).
در ايران تقريباً اكثريت نيروي كار تمايل به كسب تجربه در كارهاي مختلف هستند. به عنوان مثال يك مهندس معمار، نقش پيمانكار و مجري را نيز ايفا ميكند، يك برقكار ساختمان، سعي ميكند كمكم ماهواره نيز نصب كند، كارمند بايگاني تقاضاي انتقال به بخش حسابداري را ميدهد و... در ايران مسأله تخصص در يك شغل چندان اهميتي ندارد و افراد همواره تلاش ميكنند به مرور زمان تجربه كار در چند رشته كاري را بدست آورند. دليل اين موضوع تقريباً مشخص است؛ محدوديت انتخاب. كارگر ايراني دوست دارد فضاي كسب و كاري مطابق علاقه خود دست و پا كند، در حالي كه تخصصي شدن و كار كردن در يك بخش از يك رشته كاري او را محدود ميكند. مثلاً يك متخصص ارتوپد در ايران ايراي نمي تواند بپذيرد فقط در رشته شكستگي استخوان مچ دست تخصص بگيرد. همانگونه كه مهدي ايجي عزير نوشته است يكي از دلايل عدم پذيرش اين موضوع نگراني از تقاضاي بازار و بيثباتي شغلي است اما دليل مهمتر آن اين است كه دوست ندارد محدود به كاري خاص شود. انسان آزاد همواره براي خود حق انتخاب گستردهاي متصور است و در صورتي كه احساس محدوديت كند، دچار چالش ميشود. همين موضوع است كه در بدو ورود به دانشگاه، دانشجويان را به خود مشغول ميدارد و براي تعداد فرصتهاي شغلي آتي خود را ميشمارند تا مبادا بازارهاي محدودي مقابلشان باشد.
تخصص يا عدم تخصص؟
شايد از اولين مفاهيمي كه همواره به ما در مدارس اقتصاد آموزش داده ميشود، اهميت مساله تخصص در امور مختلف باشد. به نظر نميرسد كه هيچ كسي مخالف چنين مساله اي در سيستم آموزشي و يا بازار كار باشد . حداقل تمامي افراد اين مساله مهم را در تئوري هم كه شده ميپذيرند ؛ اما در اينجا يك نكته مهم وجود دارد و آن اينكه آيا در ايران واقعا تخصص امري دست يافتني است؟ آيا واقعا ميتوان به حدي از توانمندي در وظايف محوله (علمي ، شغلي و ..) دست يافت كه نام آن را تخصص گذارد؟ يكي از مسايلي كه در بسياري از كشورهاي در حال توسعه و جود دارد طرح همين نكته مهم است . چه بسا كسانيكه خود را متخصص امري ميدانند اما چندان به اصول تخصص كه شامل تمركز روي حوزه اي مشخص ميباشد توجهي ندارند و هنگام سخن از هربابي سخني ميرانند و در هر حيطه اي نظر دارند. حال سخن آن است كه واقعا چرا چنين اتفاقي ميافتد؟ چرا در كشورهاي در حال توسعه تربيت انسان متخصص اينهمه سختي به همراه دارد؟ به نظر ميرسد كه هزينه تخصص و پايبندي به آن در كشورهايي مانند ايران خيلي بالاست و هر كسي از عهده پرداخت چنين هزينه اي برنميآيد. از سوي ديگر شرايط و ويژگي هاي فكري هر يك از انسانهاي اين كشور به نحوي است كه اگر كسي تنهادر يك حوزه تمركز داشته باشد متهم به كم دانشي ميشود (كه نمونه هاي آن را بسيار ديده ام) گويي هر انساني بايد دريايي به عمق يك بند انگشت باشد. نكته آخر هم اينكه در شرايط نا اطميناني در فضاي يك كشور و درشرايطي كه اصلا معلوم نيست كه افراد از نظر موقعيتهاي شغلي خود ثبات و امنيت لازم را داشته باشند ، بهترين بيمه شغلي" عدم تخصص " است . در واقع در اين شرايط افراد امكان يافتن شغل را براي خود محفوظ ميدارند چرا كه در يك جامعه كم عمق همواره اين امكان وجود دارد تا از هر دري سخني بگويند.
به نام خدايي كه هم بزرگ است و هم مهربان
فرصتي پيش آمده است تا دوستاني كه از نظر فكري قرابت بيشتري با هم دارند در اين وبلاگ به دور هم جمع شوند وآرائ خويش را بصورت نوشته به مخاطبان عرضه دارند. هر چند كه به نظر نميرسد كه تمام نويسندگان در مورد مسايل مختلف آرائ يكساني داشته باشند ، اما ايجاد چنين محيطي براي تبادل بيشتر نظرات مختلف مفيد به نظر مي آيد.
در ابتداي امر بر خود لازم ميدانم كه از پيگيري دوست بسيار گراميم امير لعلي كه با تلاش خود باعث جمع شدن ما دور هم شد تشكر و قدرداني نمايم. نويسندگان اين وبلاگ همگي دانشجويان و يا فارغ التحصيلان مقاطع كارشناسي ارشد و يا دكتري رشته اقتصاد ميباشند كه تلاش خواهند نمود فضاي دوستانه اي از گفتمان در موضوعات مختلف اقتصادي فراهم آورند ؛ در عين حال تلاش خواهد شد تا بواسطه مباحث علمي كه احيانا پيش خواهد آمد به تعميق دانش خود از علم اقتصاد بپردازيم. شايد يكي از نكاتي كه در مورد اين وبلاگ موضوعيت دارد آن است كه نويسندگان در حوزه هاي تخصصي خاصي مشغول به كار ميباشند و تفاوتهايي از نظر نوع فعاليتي كه انجام ميدهند داشته باشند اما همگي تلاش خواهند نمود تااز منظر تخصص خود به مساله توسعه اقتصادي توجه داشته باشند . شكل گيري بحث هاي مفيد وسازنده باعث خوشحالي نويسندگان خواهد بود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|